الشيخ الصدوق ( مترجم : كمره اى )

16

الخصال ( فارسى )

را آزاد كنم : فرمود اگر چنين كارى كنى در برابر هر عضو وى خداوند عضوى از تن تو را از دوزخ آزاد كند چون بيمار شد پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلم را وصى خود كرد و دستور داد خادمش را از جانب او آزاد كند در اين ميان زبانش بند آمد و همى برسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلم اشاره ميكرد رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلم وصيت او را پذيرفت در اين ميان يك روز رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلم آسوده نشسته بود كه امير مؤمنان نزد او آمد و گريه ميكرد رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلم فرمود براى چه گريه ميكنى عرض كرد مادرم فاطمه مرده است رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلم فرمود به خدا مادر من هم بود شتابانه برخاست تا ببالينش آمد به او نگاهى كرد و گريست سپس بزنها دستور داد او را غسل دهند و سفارش كرد چون فارغ شديد پيش از آنكه كارى كنيد به من خبر دهيد چون فارغ شدند به آن حضرت اطلاع دادند حضرت پيراهنى از خود كه بتنش چسبيده بود داد تا او را در آن كفن كنند و به مسلمانان فرمود چنانچه در مورد تجهيز فاطمه از من كارى ديديد كه پيش از اين با جنازه كسى نكرده‌ام سبب آن را از من بپرسيد چون فاطمه را غسل دادند و كفن كردند رسول خدا در آمد و جنازه را بدوش گرفت و زير آن بود تا به قبرش رسانيد سپس آن را به زمين گذاشت و در ميان قبر خوابيد و سپس او را در قبر خوابانيد و بر روى او سرازير شد و مدتى دراز با او آهسته سخن ميگفت و به او فرمود پسرت ، پسرت ، سپس بيرون شد و قبرش را ساخت و خود را روى قبرش انداخت ، شنيدند كه فرمود : لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ بار خدايا من او را نزد تو بامانت سپردم و پس از آن برگشت مسلمانان عرض كردند امروز ديديم كه شما كارهائى كرديد كه پيش از اين نكرده بوديد . فرمود امروز نيكيهاى ابو طالب را از دست دادم فاطمه باندازه‌اى به من علاقه داشت كه بسا چيزى در خانه اندوخته داشت و مرا بر خود و فرزندانش مقدم ميداشت من يك روز نام قيامت را بردم و گفتم مردم برهنه محشور ميشوند فرمود واى از رسوائى من ، من ضامن شدم كه خدا او را از آن معاف كند از اين رو با پيراهن خودم او را كفن كردم و در قبرش خوابيدم و بر جنازه او سرازير شدم و پاسخ سؤالاتى كه از او ميشد به او تلقين كردم زيرا از پروردگار وى پرسيدند پاسخ داد و از رسول وى پرسيدند پاسخ داد ولى چون از امام و پيشواى او پرسيدند زبانش گرفت و درماند من گفتم پسر تو است پسر تو است . اين روايت از سر تا ته فضائل بر جسته‌اى براى مادر امير المؤمنين عليه السّلام در بر دارد ولى در چند قسمت آن شاهكارهائى است كه بزرگترين مردان اسلام را كمتر نصيب شده . 1 - موضوع سابقه هجرت بر همه زنان مهاجر آن هم با پاى پياده از مكه تا مدينه ، سرآمد مسلمانان كسانى هستند كه در مكه بپيغمبر اسلام صلّى اللَّه عليه و آله و سلم گرويدند و چون آن حضرت در سال